امان از غفلت

خوشا آنانکه با دلبر قرینند / مداوم با جنابش همنشینند

بهرسو دیده خود را گشایند /  بغیر از صورت ماهش نبینند . . .

 

 خوشا آنان که محو روی یارند / جز او با دیگری کاری ندارند

بپای یار هر دم از سر صدق / هزاران مرتبه جان می سپارند . . .

 

 خوشا آندل که شد منزلگه یار / برون افکنده از خود مهر اغیار

برای رستگاری روز محشر / بود میزان ، ولای آل اطهار (ع)

------------------------------------------------------------

کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم

گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم

مینویسم روی هر گل نام زیبای تو را

تا که شاید این شب جمعه ملاقاتت کنم

---------------------------------------

 

ما عاشق بی قرار یاریم همه /  بر درد فراق او دچاریم همه

از پای بجان او نخواهیم نشست / تا سر بقدومش بسپاریم همه

.

.

.

لطف کن دست من از دامن خود دور مکن / اینقدر ناز به این عاشق مهجور مکن

میل دارم به رکاب تو ملازم گردم / اشتهای من دلسوخته را کور مکن . . .

.

.

.

خدا را یک نگاهی سوی ما کن /  ز چنگ نفس اماره رها کن

کرم کن مهدیا (عج) در خدمت خود  / نصیب و روزی ما کربلا کن . . .

.

.

.

یارب ظهور مهدی ما عنقریب کن / بیرون دگر ز قلب جنابش شکیب کن

تقدیر ما اگر نبود درک عهد وصل/ توفیق دیدن رخ ماهش نصیب کن . . .

.

.

.

نباشد بی تو عالم را صفایی / نه دین را بی تولایت بهایی

مگر من دست برمی دارم از تو / تو جانی ،دلربایی ،مقتدایی . . .

.

.

.

کند هر کس زدرگاهت گدایی  /  به حق حق رسد آخر به جایی

نبرده بویی از عرفان و معنا / ندارد آنکه با تو آشنایی . . .

.

.

.

اگر کعبه مطاف خاکیان است  / و یا گر قبله افلاکیان است

طواف کعبه و سنگ سیاهش  /  بگرد مهدی (عج) صاحب زمانست . . .

+ نوشته شده در  90/03/13ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

سلام به دوستان عزیز

می خوام متنی رو براتون بنویسم که از یه سایت گرفتم و فکر میکنم بعد از خوندنش تو فکر فرو برید. خود من بعد از خوندن این متن از خودم خیلی خجالت کشیدم.البته متن من زیاد به ظاهر با موضوع وبلاگ مرتبط نیست...

بنده من! نماز شب بخوان. آن 11 رکعت است.
خدایا! من خسته ام نمی توانم نیمه شب 11 رکعت بخوانم.
بنده من! 2 رکعت نماز شفع و 1 رکعت نماز وتر بخوان.
خدایا! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
بنده من! قبل از خواب این 3 رکعت را بخوان.
خدایا! 3 رکعت زیاد است.
بنده من! فقط 1 رکعت نماز وتر بخوان.
خدایا! امروز خیلی خسته شده ام. راه دیگری ندارد.
بنده من! قبل از خواب وضو بگیر و بگو یا الله…
خدایا! من در رختخواب هستم. اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد.
بنده من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله…
خدایا! هوا سرد است و نمی توانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم.
بنده من! در دلت بگو یا الله… ما نماز شب برایت حساب می کنیم.
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.
ملائکه من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما بنده من خوابیده است. چیزی به نماز صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده امشب با من حرف نزده است.
خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم اما او باز هم خوابیده است.
ملائکه من! در گوشش بگوئید پروردگارت منتظر توست.
ای بنده! بیدار شو نماز صبحت غذا می شود.
خورشید از مشرق سر بر می آورد. خداوند رویش را بر می گرداند.
ملائکه من! آیا من حق ندارم که با این بنده قهر کنم ؟

+ نوشته شده در  89/01/19ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

عصر یک جمعه ی دلگیر،
دلم گفت بگویم،
بنویسم که چرا عشق به انسان نریسیدست،
چرا آب به گلدان نرسیدست؟
و هنوزم که هنوز است،
غم عشق به پایان نرسیدست.
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید،
بنویسد که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟
و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیدست؟
عصر این جمعه ی دلگیر،
وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،
تو کجایی گل نرگس

+ نوشته شده در  88/03/15ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

دل هامان همه ابری بود،

جایی باران زد و جایی رعد و برق........

جمعی پرواز کردند و جمعی پروا ، ز پرواز.......

 

دوکوهه مقابل حسینیه حاج همت

+ نوشته شده در  88/03/06ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

دنیا را می بینی؟ببین به که می گویند گمنام؟

به تو ؟که از عرش زمین را مرور می کنی.تو که با اسمان متولد شده ای.با خورشید به بلوغ رسیده ای. به تو که به جای میانسالی در جوانی زیر سایه کمال دراز کشیده ای .به تو که به پابوس ایینه رفته ای.تو که به خیل مشتاقان پیوسته ای.

اینجا به تو می گویند گم نام که همت از زانوانت شعله می گیرد.تو که بخشش پرپر می زند از دستهایت......

به تو می گویند گمنام که نام از تو ارام گرفته است.

به تو می گویند غریب که حرمت غربت را.تو شکسته ای.برای تو گریه می کنند که با خنده های مستانت در نزد او شادمانی.برای شادی روح تو مصحف می خوانند که روح تو خود تفسیری بر ایه((و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند یرزوقون))

تو را برای ماندگاری بر قله های نصب می کنند بی خبر از اهتزار دستهای سرخ تو بر کهکشان ها.

تو به خاک وسنگ و گل نیاز نداری .تو به نام و نما دل نبسته ای.اگر بسته بودی از خدا نمی خواستی حتی وجبی از خاک زمین را با بدنت اشغال نکنی.نمی دانم کجای زمانه ایستاده بودی که اینطور ناباورانه از ما فاصله گرفتی وبالا رفتی....

تو از اینجا نرفته ای .نام تو با مولایت رقم خورده.حجله تو هر کجایی است که سقا خانه ایی با یاد علمدار روییده باشد هر دسته عزاداری تو را نیز تشییع می کند.هر اربعینی که بشود چهلم نیز فرا می رسد.

تو را خدا دنیا را می بینی به تو می گوییند گمنام؟؟

+ نوشته شده در  87/11/23ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

 

خدا گفت : زمين سردش است . چه کسي مي تواند زمين را گرم کند؟
ليلي گفت: من
خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت. سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلي هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمينم را به آتش بکش
ليلي خودش را به آتش کشيد. خدا سوختنش را تماشا مي کرد
ليلي گُر مي گرفت. خدا حظ مي کرد. ليلي مي ترسيد آتشش تمام شود
ليلي چيزي از خدا خواست. خدا اجابت کرد
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد
آتش زبانه کشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد
خدا گفت: اگر ليلي نبود، زمين من هميشه سردش بود
***
خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در او دميد
و ليلي پيش از آنکه با خبر شود عاشق شد
سالياني است که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود
ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان
خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق
و هر که عاشق تر آمد، نزديک تر است. پس نزديک تر آييد، نزديک تر
عشق کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد
و ليلي کمند خدا را گرفت
خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است، گفتگو با من
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند
***
خدا گفت: ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست
شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي. ليلي هاي نزديک لحظه اي
خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوع ديگر
***
دنيا که شروع شد زنجير نداشت، خدا دنياي بي زنجير آفريد
آدم بود که زنجير را ساخت، شيطان کمکش کرد
دل، زنجير شد، زن، زنجير شد
دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه ي زنجيري!
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است
امتحان آدم همين جا بود. دستهاي شيطا ن از زنجير پر بود
خدا گفت: زنجيرهايتان را پاره کنيد. شايد نام زنجير شما عشق است
يک نفر زنجيرهايش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند
مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري. اين نام را شيطان بر او گذاشت
شيطان آدم را در زنجيرمي خواست. ليلي، مجنون را بي زنجير مي خواست
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد. ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند
ليلي زنجير نبود. ليلي نمي خواست زنجير باشد
ليلي ماند . زيرا ليلي نام ديگر آزادي است

 

+ نوشته شده در  87/11/23ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

معرفت نفس
                               

 

  آن كه معاش مادي را وسيله ي مقامات معنوي نگيرد، سخت در خطاست.

آن كه طبيعتش را بر عقلش حاكم گردانيده است، در محكمه ي هر بخردي محكوم است.

آن كه در اطوار خلقتش نمي انديشد، سوداي او سراسر زيان است.

آن كه كشتزارش را وجين نكند، از گياه هرزه آزار بيند.

آن كه خود را ابدي شناخت، فكر ابد مي كند.

آن كه با ياد خدا همدم نيست، آدم نيست. 

 آن كه خود را نشناخت، چگونه ديگري را مي شناسد؟

 

+ نوشته شده در  87/04/23ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

خدايا تو اگر روى نيكويت را از من بگردانى. يا فضل عظيمت را از من دريغ دارى، يا روزيت را از من بازگيرى، يا رشته رحمتت را از من بگسلى، غير از تو وسيله‏اى براى هيچ يك از آزروهايم نخواهم داشت. و بر آنچه نزد تو است به كمك غير تو دست نخواهم يافت. زيرا كه من بنده تو و مسخر و مقهور توأم. با فرمانت مرا فرمانى نيست، حكمت درباره من روان و قضايت در حق من به آئين عدل است. و بيرون رفتن از قلمرو سلطنت تو نمى‏توانم و بر تجاوز از قدرتت توانائى ندارم، و به جلب محبتت، قادر نيستم. و به خشنوديت نمى‏رسم و به خزانه‏هاى رحمتت دست نمى‏يابم مگر به مدد اطاعت تو و رحمت سرشار تو. خدايا شب را به صبح آوردم و روز را به شام بردم، در حالى كه بنده ذليلى از آن توأم كه جز به مدد تو بر جلب نفعى و دفع ضررى قادر نيستم. من در باره خود به اين ذلت و مسكنت گواهى مى‏دهم. و به ضعف نيرو و بيچارگى خود اعتراف مى‏كنم. پس به آنچه مرا وعده داده‏اى وفا كن. و آنچه را كه عطا كرده‏اى كامل ساز. زيرا كه من بنده بينواى زار ناتوان، و مستمند بى‏سامان و خوار بى‏مقدار فقير ترسان و زينهار خواه توأم.      

+ نوشته شده در  87/03/05ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

 

* ابتلا و امتحان ، فضل ثانوي خداوند است كه انسان را متوجه ضعفهاي خود مي سازد و امكان مي دهد كه در مسير رفع آنها گام بردارد . احساس خسارت شكست در امتحان الهي موجب مي شود انسان گامهاي بلندتري در اين مسير بردارد .

 

* دوستان اهل بيت وقتي در ابتلائات دنيا كمي گرم مي شوند گناهانشان پاك مي شود . در روايت است كه بهره شيعيان از جهنم تبي است كه مي كنند . دوستان اهل بيت چون حسّاسترند از مصائب دنيا بيشتر اذيّت مي شوند .

 

* هرگاه مؤمن طغيان كند و گل آلود شود ، خداوند گودالي سدّ راه او قرار مي دهد ، تا گلهايش ته نشين شده دوباره صاف شود ، يعني با حوادث و ابتلائات جلوي او سدّ مي زنند .

+ نوشته شده در  86/09/08ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

همه دور هم نشسته بودیم اصغر برگشت گفت:"احمد تو که کاری بلد نیستی .فکر کنم تو جبهه جاروکشی می کنی.ها!؟؟"
احمد سرش را پایین انداخت، لبخند زدوگفت: "ای...توهمین مایه ها."


**************
از مکه که برگشته بود،آقای فراهانی یک دسته گل بزرگ فرستاده بود ،یک کارت  همراهش بود که روش نوشته بود:

"تقدیم به فرمانده رشید تیپ بیست وهفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسلیان."

(منتظران)

+ نوشته شده در  86/09/02ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

عارفانه ها و عاشقانه های مرحوم میرزا اسماعیل دولابی :

 * هر جا غصّه دار شدی استغفار كن . استغفار امان انسان است . به این كاری نداشته باش كه چرا محزون شده ای ، اذیّتت كرده اند ؟ گناهی كرده ای ؟ بعضی وجود خودشان را گناه می دانند . شما می گویی چرا من درست كار نمی كنم ، او خودش را گناه می داند . محزون كه شدی استغفار كن . چه غم خود را داشته باشی و چه غم مؤمنین را ، استغفار غمها را از بین می برد . همان طور كه وقتی خطا می كنی همه صدمه می خورند ، مثلاً وقتی چند نفر كفران نعمت می كنند به همه ضرر می رسد ؛ استغفار هم كه می كنی به همه ماسوای خودت نفع می رسانی .

* هر روز عصر 70 بار استغفار را ترك مكن . عموماً عصر و دم غروب شیعیان را غم می گیرد و با استغفار برطرف می شود . با این استغفار دل پاك می شود و شیطان به دل پاك راه ندارد .

مصباح الهدی

+ نوشته شده در  86/08/17ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر و خیالات افتاد تو سرم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. اما کاش پایم قلم می شد و به خانه نمی رفتم. سوز و گداز از مادر و همسرم یک طرف، پسر کوچکم که مثل کنه چسبید بهم که مرا هم به جبهه ببر، یک طرف.

مانده بودم معطل که چگونه از خجالت مادر و همسرم در بیایم و از سوی دیگر پسرم را از سر باز کنم. تقصیر خودم بود. هر بار که مرخصی می امدم آن قدر از خوبی ها و مهربانی های بچه ها تعریف می کردم که بابا و ننه ام ندیده عاشق دوستان و صفای جبهه شده بودند، چه رسد به یک پسر بچه ده، یازده ساله که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و در تب می سوخت که همراه من بیاید و پدر صدام یزید کافر! را در بیاورد و او را روانه بغداد ویرانه اش کند. آخر سر آنقدر آب لب و لوچه اش را با ماچ های بادش مانندش به سرو صورتم چسباند و آبغوره ریخت و کولی بازی در آورد تا روم کم شد و راضی شدم که برای چند روز به جبهه ببرمش. کفش و کلاه کردیم و جاده را گرفتیم آمدیم جبهه. شور و حالش یک طرف، کنجکاوی کودکانه اش طرف دیگر. از زمین و آسمان و در و دیوار ازم می پرسید.

این تفنگ گندهه اسمش چیه؟

بابا چرا این تانک ها چرخ ندارند، زنجیر دارند؟

بابا این آقاهه چرا یک پا ندارد؟

بابا این آقاهه سلمانی نمی رود این قدر ریش دارد؟

بدبختم کرد بس که سوال پرسید و من مادر مرده جواب دادم. تا این که یک روز بر خوردیم به یک بنده خدا که رو دست بلال حبشی زده بود و به شب گفته بود تو نیا که من تخته گاز آمدم. قدرتی خدا فقط دندان های سفید داشت و دو حدقه چشم سفید. پسرم در همان عالم کودکی گفت: بابایی مگر شما نمی گفتید که رزمندگان نوارنی هستند ؟

متوجه منظورش نشد

چرا پسرم، مگر چی شده؟

پس چرا این آقاهه این قدر سیاه سوخته اس؟

ایکی ثانیه فهمیدم که منظورش چیه؛ کم نیاوردم و گفتم: باباجون، او از بس نورانی بوده صورتش سوخته، فهمیدی؟!!

(پلاک)

+ نوشته شده در  86/08/11ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

 

هر شهیدی کربلائی دارد
خاک آن کربلا ... تشنه خون اوست
و زمان انتظار می کشد
تا پای آن شهید بدان کربلا رسد
و آنگاه ... خون شهید ، جاذبه خاک را خواهد شکست و ظلمت را خواهد درید
و معبری از نور خواهد گشود
و روح اش را از آن ، به سفری خواهد برد که که برای پیمودن آن
هیچ راهی به جز شهادت وجود ندارد ...
(شهید سید مرتضی آوینی)


***************************************


دعا کنید خداوند شهادت را نصیب شما کند
در غیر اینصورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان امروز به سه دسته می شوند :
دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر می خیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند .
دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند .
و دسته سوم به گذشته خو وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد .
پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید .
چون عاقبت دو دسته  اول ختم به خیر نخواهد شد و جز دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود .
( سردار شهید حمید باکری )

+ نوشته شده در  86/08/07ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

یاد باد آن چفیه های غرق خون
یاد سرهای شناور در جنون

چفیه هامان رنگ و بوی یاس داشت
رنگ و بوی بیرق عباس داشت

چفیه شرح جانفشانی های ما
چفیه رمز بی نشانی های ما

چفیه یعنی عشق ، یعنی سادگی
چفیه یعنی یک جهان آزادگی

چفیه مصداق شجاعت بود و بس
شرح و تفسیر عبادت بود و بس

یاد آن ایام شیرین یاد باد
عشق تنها مانده در غوغای باد


عاشقان رفتند وما جا ماندهایم
زیر بار غصه ها وامادنده ایم

+ نوشته شده در  86/07/29ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

السلام عليک يا ابا عبدالله


درس حسين (ع) عشق است و عشق، در قلب است و سوز بر جان. آن آتش بر وجود و سوختن و شعله ور شدن و ذوب شدن براي معشوق.


حسين گونه جنگيدن جانبازي است.


خدايا، تو چقدر دوست داشتني و پرستيدني هستي! هيهات که نفهميدم! خون بايد مي شدي و در رگ هايم جريان مي يافتي تا همه سلول هايم نيز، يا رب، يا رب مي گفت.


يا رب العفو،


خدايا نميرم در حالي که از من راضي نباشي.

 يا ابا عبدالله شفاعت...


گزيده هايي از وصيت نامه شهيد مهدي باکري

+ نوشته شده در  86/07/24ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

یزیدیان می پنداشتند که ندای هَل من ناصر سید الشهدا در صحرای کربلا مدفون خواهد شد ، غافل که حیات تاریخی انسان از خون شهید است و خداوند خمیره ی وجود مومنین را از خاک کربلا و خون شهدایش سرشته است و تا شب و روز باقی است ، این پیوند تاریخی که مومنین را به عاشورا پیوند می دهد در عمق فطرت ها بیدار خواهد ماند .



هر شهید کربلایی دارد که خاک آن کربلا تشنه خون اوست ، و زمان انتظار می کشد تا پای آن شهید بدان کربلا رسد و آنگاه خون شهید جاذبه ی خاک را خواهد شکست و ظلمت را خواهد درید و معبری از نور خواهد گشود و روحش را از آن ، به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن
هیچ راهی جز شهادت وجود ندارد...

 
شهيد آويني

+ نوشته شده در  86/07/06ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

با همه ي بي سر و سامانيم
باز به دنبال پريشانيم
طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
در پي ويران شدني آنيم
آمده ام بلكه نگاهم كني
عاشق آن لحظه ی طوفانيم
دلخوش گرماي كسي نيستم
آمده ام تا تو بسوزانيم
آمده ام با عطش سالها
تا تو كمي عشق بنوشانيم
ماهي برگشته ز دريا شدم
تا تو بگيري و بميرانيم
خوبترين حادثه مي دانمت
خوبترين حادثه مي دانيم؟
حرف بزن ابر مرا باز كن
دير زماني ست كه باراني ام
حرف بزن، حرف بزن سالهاست
تشنه يك صحبت طولانيم
ها... به كجا مي كشيم خوب من؟
ها... نكشاني به پريشانيم!

 

+ نوشته شده در  86/06/23ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

اقا چه سلامی چه نگاهی!! ببخشیدا من عادت ندارم با امام زمانم اینجوری حرف بزنم. خودتم اینو می دونی ولی وقتی شونه هات رو همین طوری بالا گرفتی و کم محلی می کنی؛ خب منم بغض می کنم دیگه... اخه گل من! اون شونه ها برا بالا گرفتنه؟ نمی گی با سر بی پناهم چه کنم؟ می دونی از بس اه کشیدم دیگه اهی در بساط ندارم؟ مهم نیست؛ هر جور عشقته...فقط... فقط کاشکی چشمای قشنگت هوای دل ما رو داشت. باشه... معذرت می خوام. درست نبود این طوری حرف بزنم. به هر حال مولایی گفتن و عبدی!! این رو هم بذار به حساب متولد پاییز بودن و دهن روزه! اقا جون راستی تو متولد چه فصلی هستی؟! تو هم توی پاییز دلتنگی هات گل می کنه؟ تو هم توی پاییز بهانه گیر می شی؟ حتما خیلی دوست داری بیای؟! مگه نه؟! اقا جونم از قدیم گفتن پاییز فصل عاشقاست؛ رمضونم که ماه خداست؛ تو هم که خدای عشقی!! به جون خودم اگه زودی نیای به عاشق بودنت شک می کنم... آقا پررویی من رو می بخشی. فقط اومدم ماه رمضون رو بهت تبریک بگم افطاری که دعوتمون نمی کنی! ولی در حقمون که می تونی دعا کنی... روزه هات قبول.

+ نوشته شده در  86/06/23ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

هفت؛ هشت؛ نه؛ ده...آ...آ... آمدم.آمدم پیدایت کنم.پشت این در که نیستی! پشت شیشه ها؛ پشت درختها پشت دیوارها هم نیستی!
این روزها هر چه بیشتر می گردم کمتر پیدایت می کنم!
 چشمهایم از هر طرف که می دوند محکم به دیوارها می خورند. هر چه می گردم تو را می بینم و نمی بینم!
می بینم که از پشت دیوارها نگاه می کنی؛اما پشت دیوارها نیستی. می بینم که پرده ها با نفست تکان می خورند؛ اما پشت پرده ها نیستی!
کوچه بوی تو را می دهد اما توی کوچه نیستی.

روزهای من اغشته به توست عزیز من؛ اما هر روز من از تو خالی است...
از خانه بیرون می دوم؛ در پیاده رو لابه لای جمعیت را نگاه می کنم؛ مردم به هم تنه می زنند و رد می شوند
همه عجله دارند؛ همه با نکاههای مضطرب می گذرند تا به کارهای شروع نشده یا نیمه تمامشان برسند.
و من می دانم که هیچکدامشان تو نیستی.
چون آرامشت ورد زبان همه شاعران دنیاست؛ چون هیچوقت به هیچکس تنه نمی زنی؛ 
چون هیچوقت نگاهت مضطرب نیست و اضطراب در چشمان تو به آرامش می رسد.
خنده ای مرا به خود می آورد؛ نه تو نیستی؛ تو که قهقهه نمی زنی!
به ماشین ها نگاه می کنم که از خیابان عبور می کنند؛ و در هیچکدام تو نیستی.

وای... سرم درد گرفت. تو نیستی! نیستی... نیستی...
پس کجایی؟ کجا پنهان شده ای؟

من می روم تا دوباره چشم بگذارم. شاید بیایی. شاید پیدایت کنم. می دانم که می آیی.
می دانم که سرانجام پیدایت می کنم...
هفت؛ هشت؛ نه...  .

+ نوشته شده در  86/06/23ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

 

می دانی این کاغذهای سفید بدجوری وسوسه ام می کنند که با تو سخن بگویم. شاید تو حال خواندنش را نداشته باشی ولی دلخوشی خوبی است برای کسی که می خواهد احوال دلت را بداند.

خب؛ حال دلت چطور است؟ نکند گرفته باشد؟!
می دانی همیشه دلهره دارم که نکند دلت از دست من گرفته باشد!
به لطافت دل مهربانت سوگند که هر روز برای دلت صدقه کنار می گذارم که هیچ وقت گرفته نباشد...

من هم خوبم ؛ یعنی وقتی برایت می نویسم خوب خوبم.
 راستی می دانستی که قناری کوچک خانه مان چقدر تو را دوست دارد؟!
اخر می دانی ؛ با امدن پاییز بغض گلویش را گرفته بود؛ لام تا کام حرف نمی زد...
اما امروز تا اسم تو را برایش خواندم؛ اوازی خواند که گویی بهار را به او داده باشند!!
انقدر خواند که داشت حسودی ام می شد!

نمی دانم چرا ولی دوست دارم فقط خودم دوستت داشته باشم!
می بینی هنوز اخلاق بچه گی هایم را با خودم به دنبال می کشم!

+ نوشته شده در  86/06/12ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

  گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

                با قلم نقش حبابی بر لب در یا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش

                عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تفسیر کن

                  در بیابان بلا تصویری از سقا کشید

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم

                    گریه کرد آهی کشید وزینب کبری کشید

+ نوشته شده در  86/05/10ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

بوی عطر یاس دارد جمعه ها

وعده دیدار دارد جمعه ها

جمعه ها دل یاد دلبر میکند

نغمه یابن الحسن سر میکند

 

مــــا مــنـــتــظــريـــم از ســفـــر، بـــرگـــردي
يــــکـــروز شــبــيـــه رهــــگـذر بـرگردي
با کاسه ي آب و مجمري از اسپند
مــا آمده ايم پشت در، برگردي
وقتي سرشب که رفتنت راديديم
گــفـتـيم نمي شود سـحر، برگردي؟؟
مـــــــا مـــنــتـــظـــر تـــو ايــــم آقــا، نـکـند
يــــک جــــمــــعــــه غــــروب بي خـــبـر بـرگردي
مــن گــوشــه نــشـــيـــن کـــوچـــه بـــرگـشتــم
اي کـــاش کــــه از هــــمـــيــن گـذر بـرگـردي
پـــــرواز نــــمي کــنــيـــم از ايـنـجـا، بايد
در فــــصل نــبود بــال و پـر برگردي
وقتش نرسيده است اي مرد ظهور
بــــا سيصدوسيزده نفر، برگردي؟

 

+ نوشته شده در  86/04/29ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

ای منتظر غمگین مباش
قدری تحمل بیش تر
گردی به پا شد در افق
گویا سواری می رسد...

+ نوشته شده در  86/04/22ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

قاضی

تواضع

 

تا آخر عمرشان کلمه ای از ایشان صادر نشد که صراحت در هیچ مقام و منزلی داشته باشد.

 

خانم سیده فاطمه قاضی در این باره می گوید:ایشان خودشان را خیلی کم می گرفت خیلی می گفتند: « من چیزی بلد نیستم، حتی وقتی بچه ها یا نوه ها به ایشان می گفتند آیت الله، می گفت: نه نه من آیت الله نیستم. »

 

خیلی خودش را پایین می دانست. اصلاً عجیب بود، بیشتر هم مشغول نماز و دعا و راهنمایی شاگردانش بود. و به ما می گفت همین ها برای آدم می ماند، چیز دیگری نمی ماند یا اگر کسی برای ایشان هدیه و پیش کشی می فرستاد می گفت: « ببر بده به فلانی، به من نده! » اصلاً دنبال هیچ چیز نبود. او تا آخر عمر خود را هیچ می دانست و همیشه می فرمود: « من هیچی ندارم »

 

و آن قدر متواضع است و خود را کم و دست خالی می داند که به سید هاشم که به ایشان عشق و ارادت می ورزد می گوید: « من به تو و همه شماهایی که می آیید این جا می گویم که من هم یکی هستم مثل شما. از کجا معلوم شما چند نفر در کار من مبالغه نمی کنید! و روز قیامت اون جاسم جاروکش کوچه ها رد شود و به بهشت برود و من هنوز در آفتاب قیامت ایستاده باشم. »

 

در مجلس روضه ابا عبدالله علیه السلام خودش کفش های مهمانان امام حسین علیه السلام را جفت کرده و آن ها را تمیز می کند بدون توجه به آن ها که خرده می گیرند که آدم بزرگ نباید چنین کاری بکند.

آیت الله سید ابوالقاسم خوئی می فرمود: « من هر وقت می رفتم مجلس آقای قاضی، کفش هایم را می گذاشتم زیر بغلم که مبادا کفشم آن جا باشد و آقای قاضی بیاید آن را تمیز یا جفت کند. »

 

در خاطره ای دیگر، سید عبدالحسین قاضی( نوه ایشان) نقل می کند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/04/20ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

آن شراب طهور كه شنیده ای بهشتیان را می خورانند ،‌میكده اش كربلاست و خراباتیانش این مستانند كه اینچنین بی سرودست و پا افتاده اند .

 آن شراب طهور را كه شنیده ای ، تنها تشنگان راز را می نوشانند ، ساقی اش حسین است ؛ حسین از دست یار می نوشد و ما از دست حسین.

شهید آوینی

الا یا ایها الساقی ادر كأساً و ناولها

كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها

+ نوشته شده در  86/04/12ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

 

یا لطیف

گفتم:در گروه خودتان چه کاره ای؟

گفت:دروازه بان دلم!

گفتم: این هم شد کار؟ چرا به خط حمله نمی روی؟

گفت: فکرم از دروازه بان مطمئن نیست. دلم یک دروازه است .اگر کنترل نکنم می بینی که پی در پی گل میخورم!

گفتم مثلا چه گلی؟

گفت: گل گناه،گل هوس،گل غرور، گل دوستی های حساب نشده، گل غفلت از آینده و آخرت!

گفتم:چه طور است جمع شویم و با "تیم ابلیس" مسابقه بدهیم؟

گفت:به شرط اینکه خودم دروازه بان باشم، چون می دانم که از چه زاویه ای "توپ گناه" را به طرف "دروازه دل" شوت می کند.

گفتم: قبول، ولی از کجا این تجربه را کسب کرده ای؟

گفت: زیاد دیده ام که حمله ی ابلیس از زاویه ی "غفلت" است و " غرور"

وقتی چراغ "یاد" خاموش می شود، غرور به دشمن ما "گرا" میدهد، آنگاه دروازه ی دل را می گشاید!

شیطان، حریف قَدَری است! نمی شود آن را دست کم گرفت!

گفتم: پس تو " خط دفاع" را بیشتر دوست داری؟

گفت: اگر آدم نتواند دفاع خوبی داشته باشد، مهاجم خوبی هم نخواهد بود!

گفتم: دیگر کدام زاویه را باید مراقب بود؟

گفت: زاویه ی دل را!!

نشنیده ای که شاعر می گوید:

خواهی نخوری ز تیم ابلیس شکست ***باید به دفاع از دل و دیده نشست

چون شوت شود به سوی دل توپ گناه***دروازه دل به روی آن باید بست

گفتم:دروازه بانی هم عجب لذتی دارد!

گفت: به شرط آنکه گل نخوری و حمله ی شیطان را دفع کنی!

به همین جهت "جهاد با نفس" بالاترین مبارزه هاست!

 

"اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا"

التماس دعا

+ نوشته شده در  86/04/05ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

الهی ...

الهى ! ذوق مناجات کجا و شوق کرامات کجا.

الهى ! علمم موجب ازدیاد جهلم شد یا علم محض یا نور مطلق بر جهلم بیفزا .

الهى ! اثر و صنع توام ، چگونه به خود نبالم .

الهى ! هر چه بیشتر دانستم نادانتر شدم بر نادانیم بیفزا .

الهى ! دل داده معنى را از لفظ چه خبر و شیفته مسمى را از اسم چه اثر ؟

الهى ! کلمات و کلامت که اینقدر شیرین و دلنشین‏اند خودت چونى .

الهى ! اگر از من پرسند کیستى چه گویم ؟

الهى ! هر چه بیشتر فکر مى‏کنم ، دورتر می شوم  .

الهى ! از گفتن " یا " شرم دارم .

الهى ! داغ دل را نه زبان تواند تقریر کند و نه قلم یارد به تحریر رساند " الحمد لله " ، که دلدار به ناگفته و نانوشته

آگاه است .

الهى ! محبت والد به ولد بیش از محبت ولد به والد است که آن اثر است نه این  ، با اینکه  اعداد است و علیت و

معلولیت نیست پس محبت تو  اندازه است، " یُحِبُهُمْ " کجا و " یُحِبوُنَهُمْ " کجا ؟!  

الهى ! از کودکان چیزها آموختم ، لا جرم کودکى پیش گرفتم .

الهى ! چون است که چشیده‏ها خاموشند و نچشیده‏ها در خورشند .

الهى ! از شیاطین جن بریدن دشوار نیست ‏با شیاطین انس چه باید کرد ؟

الهى ! خوشدلم که از درد می نالم ، که هر درد را درمانى نهاده‏اى  .

                                                                          "برگرفته از الهی نامه استاد حسن زاده آملی "

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

السلام علی الحسین

و علی علی ابن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

پیچک بلند یاد تو در گوشه گوشه ای قلب سنگیم بارور می شود

دلم را به دریا می سپارم دریایی که اندوهم را پاک کند

بوی کربلا می آید  باز بوی غصه ها بوی خاک پا شهدا می آید

باز کبوتران خونین در آسمان دل گرفته در حال پروازند  و مثل من

آواز غم انگیزی بر دل دارند .

دستهایم را به تو میسپارم

ای تنها صدای دلنشین در سکوت بی پایانم

ای نوای دلنشین سادگی  ای حسین!!!!!!!!!

وقتی یادت را ورق می زنم ابرها از هق هق آوازم می رویند

دلم تنگه دلم برای دیدن کربلات تنگ شده

بی قرارم برای بهشت...

بهشتی که نهرش فراتست....   

 

آهای عشاق الحسین

 

که دارید می رید کربلا....     دل من رو اینجا جا نذارید

 

+ نوشته شده در  85/12/04ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

باشد قرار و وعده ما جنت الحسین  

             دنیا برای سینه زدن جایمان کم است

+ نوشته شده در  85/10/30ساعت   توسط صادق آلرضا  | 

هیئت بین الحرمین رهروان راه حسین

جلسه هفتگی هیئت شبهای جمعه

مناجات امیرالمومنین در مسجد کوفه

مکان: بابل-امیرکلا- روبروی شرکت نفت- کوچه شهید شکوهی-مسجد علی ابن موسی الرضا

+ نوشته شده در  85/10/30ساعت   توسط صادق آلرضا  |