![]() |
![]() |
|
| امان از غفلت |
|
عصر یک جمعه ی دلگیر،
دلم گفت بگویم، بنویسم که چرا عشق به انسان نریسیدست، چرا آب به گلدان نرسیدست؟ و هنوزم که هنوز است، غم عشق به پایان نرسیدست. بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟ و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیدست؟ عصر این جمعه ی دلگیر، وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس |
|
+ نوشته شده در
88/03/15ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
+ نوشته شده در
88/03/06ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
دنیا را می بینی؟ببین به که می گویند گمنام؟
به تو ؟که از عرش زمین را مرور می کنی.تو که با اسمان متولد شده ای.با خورشید به بلوغ رسیده ای. به تو که به جای میانسالی در جوانی زیر سایه کمال دراز کشیده ای .به تو که به پابوس ایینه رفته ای.تو که به خیل مشتاقان پیوسته ای. اینجا به تو می گویند گم نام که همت از زانوانت شعله می گیرد.تو که بخشش پرپر می زند از دستهایت...... به تو می گویند گمنام که نام از تو ارام گرفته است. به تو می گویند غریب که حرمت غربت را.تو شکسته ای.برای تو گریه می کنند که با خنده های مستانت در نزد او شادمانی.برای شادی روح تو مصحف می خوانند که روح تو خود تفسیری بر ایه((و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند یرزوقون)) تو را برای ماندگاری بر قله های نصب می کنند بی خبر از اهتزار دستهای سرخ تو بر کهکشان ها. تو به خاک وسنگ و گل نیاز نداری .تو به نام و نما دل نبسته ای.اگر بسته بودی از خدا نمی خواستی حتی وجبی از خاک زمین را با بدنت اشغال نکنی.نمی دانم کجای زمانه ایستاده بودی که اینطور ناباورانه از ما فاصله گرفتی وبالا رفتی.... تو از اینجا نرفته ای .نام تو با مولایت رقم خورده.حجله تو هر کجایی است که سقا خانه ایی با یاد علمدار روییده باشد هر دسته عزاداری تو را نیز تشییع می کند.هر اربعینی که بشود چهلم نیز فرا می رسد. تو را خدا دنیا را می بینی به تو می گوییند گمنام؟؟ |
|
+ نوشته شده در
87/11/23ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
خدا گفت : زمين سردش است . چه کسي مي تواند زمين را گرم کند؟
|
|
+ نوشته شده در
87/11/23ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
معرفت نفس
آن كه معاش مادي را وسيله ي مقامات معنوي نگيرد، سخت در خطاست. آن كه طبيعتش را بر عقلش حاكم گردانيده است، در محكمه ي هر بخردي محكوم است. آن كه در اطوار خلقتش نمي انديشد، سوداي او سراسر زيان است. آن كه كشتزارش را وجين نكند، از گياه هرزه آزار بيند. آن كه خود را ابدي شناخت، فكر ابد مي كند. آن كه با ياد خدا همدم نيست، آدم نيست. آن كه خود را نشناخت، چگونه ديگري را مي شناسد؟
|
|
+ نوشته شده در
87/04/23ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
خدايا تو اگر روى نيكويت را از من بگردانى. يا فضل عظيمت را از من دريغ دارى، يا روزيت را از من بازگيرى، يا رشته رحمتت را از من بگسلى، غير از تو وسيلهاى براى هيچ يك از آزروهايم نخواهم داشت. و بر آنچه نزد تو است به كمك غير تو دست نخواهم يافت. زيرا كه من بنده تو و مسخر و مقهور توأم. با فرمانت مرا فرمانى نيست، حكمت درباره من روان و قضايت در حق من به آئين عدل است. و بيرون رفتن از قلمرو سلطنت تو نمىتوانم و بر تجاوز از قدرتت توانائى ندارم، و به جلب محبتت، قادر نيستم. و به خشنوديت نمىرسم و به خزانههاى رحمتت دست نمىيابم مگر به مدد اطاعت تو و رحمت سرشار تو. خدايا شب را به صبح آوردم و روز را به شام بردم، در حالى كه بنده ذليلى از آن توأم كه جز به مدد تو بر جلب نفعى و دفع ضررى قادر نيستم. من در باره خود به اين ذلت و مسكنت گواهى مىدهم. و به ضعف نيرو و بيچارگى خود اعتراف مىكنم. پس به آنچه مرا وعده دادهاى وفا كن. و آنچه را كه عطا كردهاى كامل ساز. زيرا كه من بنده بينواى زار ناتوان، و مستمند بىسامان و خوار بىمقدار فقير ترسان و زينهار خواه توأم. |
|
+ نوشته شده در
87/03/05ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
* ابتلا و امتحان ، فضل ثانوي خداوند است كه انسان را متوجه ضعفهاي خود مي سازد و امكان مي دهد كه در مسير رفع آنها گام بردارد . احساس خسارت شكست در امتحان الهي موجب مي شود انسان گامهاي بلندتري در اين مسير بردارد . * دوستان اهل بيت وقتي در ابتلائات دنيا كمي گرم مي شوند گناهانشان پاك مي شود . در روايت است كه بهره شيعيان از جهنم تبي است كه مي كنند . دوستان اهل بيت چون حسّاسترند از مصائب دنيا بيشتر اذيّت مي شوند . * هرگاه مؤمن طغيان كند و گل آلود شود ، خداوند گودالي سدّ راه او قرار مي دهد ، تا گلهايش ته نشين شده دوباره صاف شود ، يعني با حوادث و ابتلائات جلوي او سدّ مي زنند . |
|
+ نوشته شده در
86/09/08ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
همه دور هم نشسته بودیم اصغر برگشت گفت:"احمد تو که کاری بلد نیستی .فکر کنم تو جبهه جاروکشی می کنی.ها!؟؟"
"تقدیم به فرمانده رشید تیپ بیست وهفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسلیان." (منتظران) |
|
+ نوشته شده در
86/09/02ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
عارفانه ها و عاشقانه های مرحوم میرزا اسماعیل دولابی : * هر جا غصّه دار شدی استغفار كن . استغفار امان انسان است . به این كاری نداشته باش كه چرا محزون شده ای ، اذیّتت كرده اند ؟ گناهی كرده ای ؟ بعضی وجود خودشان را گناه می دانند . شما می گویی چرا من درست كار نمی كنم ، او خودش را گناه می داند . محزون كه شدی استغفار كن . چه غم خود را داشته باشی و چه غم مؤمنین را ، استغفار غمها را از بین می برد . همان طور كه وقتی خطا می كنی همه صدمه می خورند ، مثلاً وقتی چند نفر كفران نعمت می كنند به همه ضرر می رسد ؛ استغفار هم كه می كنی به همه ماسوای خودت نفع می رسانی . * هر روز عصر 70 بار استغفار را ترك مكن . عموماً عصر و دم غروب شیعیان را غم می گیرد و با استغفار برطرف می شود . با این استغفار دل پاك می شود و شیطان به دل پاك راه ندارد . مصباح الهدی |
|
+ نوشته شده در
86/08/17ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر و خیالات افتاد تو سرم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. اما کاش پایم قلم می شد و به خانه نمی رفتم. سوز و گداز از مادر و همسرم یک طرف، پسر کوچکم که مثل کنه چسبید بهم که مرا هم به جبهه ببر، یک طرف .مانده بودم معطل که چگونه از خجالت مادر و همسرم در بیایم و از سوی دیگر پسرم را از سر باز کنم. تقصیر خودم بود. هر بار که مرخصی می امدم آن قدر از خوبی ها و مهربانی های بچه ها تعریف می کردم که بابا و ننه ام ندیده عاشق دوستان و صفای جبهه شده بودند، چه رسد به یک پسر بچه ده، یازده ساله که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و در تب می سوخت که همراه من بیاید و پدر صدام یزید کافر! را در بیاورد و او را روانه بغداد ویرانه اش کند. آخر سر آنقدر آب لب و لوچه اش را با ماچ های بادش مانندش به سرو صورتم چسباند و آبغوره ریخت و کولی بازی در آورد تا روم کم شد و راضی شدم که برای چند روز به جبهه ببرمش. کفش و کلاه کردیم و جاده را گرفتیم آمدیم جبهه. شور و حالش یک طرف، کنجکاوی کودکانه اش طرف دیگر. از زمین و آسمان و در و دیوار ازم می پرسید . این تفنگ گندهه اسمش چیه؟بابا چرا این تانک ها چرخ ندارند، زنجیر دارند؟ بابا این آقاهه چرا یک پا ندارد؟بابا این آقاهه سلمانی نمی رود این قدر ریش دارد؟ بدبختم کرد بس که سوال پرسید و من مادر مرده جواب دادم. تا این که یک روز بر خوردیم به یک بنده خدا که رو دست بلال حبشی زده بود و به شب گفته بود تو نیا که من تخته گاز آمدم. قدرتی خدا فقط دندان های سفید داشت و دو حدقه چشم سفید. پسرم در همان عالم کودکی گفت: بابایی مگر شما نمی گفتید که رزمندگان نوارنی هستند ؟ متوجه منظورش نشد چرا پسرم، مگر چی شده؟ پس چرا این آقاهه این قدر سیاه سوخته اس؟ایکی ثانیه فهمیدم که منظورش چیه؛ کم نیاوردم و گفتم: باباجون، او از بس نورانی بوده صورتش سوخته، فهمیدی؟!! (پلاک) |
|
+ نوشته شده در
86/08/11ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
86/08/07ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
یاد باد آن چفیه های غرق خون |
|
+ نوشته شده در
86/07/29ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
السلام عليک يا ابا عبدالله درس حسين (ع) عشق است و عشق، در قلب است و سوز بر جان. آن آتش بر وجود و سوختن و شعله ور شدن و ذوب شدن براي معشوق. حسين گونه جنگيدن جانبازي است. خدايا، تو چقدر دوست داشتني و پرستيدني هستي! هيهات که نفهميدم! خون بايد مي شدي و در رگ هايم جريان مي يافتي تا همه سلول هايم نيز، يا رب، يا رب مي گفت. يا رب العفو، خدايا نميرم در حالي که از من راضي نباشي. يا ابا عبدالله شفاعت... گزيده هايي از وصيت نامه شهيد مهدي باکري |
|
+ نوشته شده در
86/07/24ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
یزیدیان می پنداشتند که ندای هَل من ناصر سید الشهدا در صحرای کربلا مدفون خواهد شد ، غافل که حیات تاریخی انسان از خون شهید است و خداوند خمیره ی وجود مومنین را از خاک کربلا و خون شهدایش سرشته است و تا شب و روز باقی است ، این پیوند تاریخی که مومنین را به عاشورا پیوند می دهد در عمق فطرت ها بیدار خواهد ماند . |
|
+ نوشته شده در
86/07/06ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
با همه ي بي سر و سامانيم
|
|
+ نوشته شده در
86/06/23ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
اقا چه سلامی چه نگاهی!! ببخشیدا من عادت ندارم با امام زمانم اینجوری حرف بزنم. خودتم اینو می دونی ولی وقتی شونه هات رو همین طوری بالا گرفتی و کم محلی می کنی؛ خب منم بغض می کنم دیگه... اخه گل من! اون شونه ها برا بالا گرفتنه؟ نمی گی با سر بی پناهم چه کنم؟ می دونی از بس اه کشیدم دیگه اهی در بساط ندارم؟ مهم نیست؛ هر جور عشقته...فقط... فقط کاشکی چشمای قشنگت هوای دل ما رو داشت. باشه... معذرت می خوام. درست نبود این طوری حرف بزنم. به هر حال مولایی گفتن و عبدی!! این رو هم بذار به حساب متولد پاییز بودن و دهن روزه! اقا جون راستی تو متولد چه فصلی هستی؟! تو هم توی پاییز دلتنگی هات گل می کنه؟ تو هم توی پاییز بهانه گیر می شی؟ حتما خیلی دوست داری بیای؟! مگه نه؟! اقا جونم از قدیم گفتن پاییز فصل عاشقاست؛ رمضونم که ماه خداست؛ تو هم که خدای عشقی!! به جون خودم اگه زودی نیای به عاشق بودنت شک می کنم... آقا پررویی من رو می بخشی. فقط اومدم ماه رمضون رو بهت تبریک بگم افطاری که دعوتمون نمی کنی! ولی در حقمون که می تونی دعا کنی... روزه هات قبول. |
|
+ نوشته شده در
86/06/23ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
هفت؛ هشت؛ نه؛ ده...آ...آ... آمدم.آمدم پیدایت کنم.پشت این در که نیستی! پشت شیشه ها؛ پشت درختها پشت دیوارها هم نیستی! |
|
+ نوشته شده در
86/06/23ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
می دانی این کاغذهای سفید بدجوری وسوسه ام می کنند که با تو سخن بگویم. شاید تو حال خواندنش را نداشته باشی ولی دلخوشی خوبی است برای کسی که می خواهد احوال دلت را بداند. |
|
+ نوشته شده در
86/06/12ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب در یا کشید گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید گفتمش بر روی کاغذ عشق را تفسیر کن در بیابان بلا تصویری از سقا کشید گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم گریه کرد آهی کشید وزینب کبری کشید |
|
+ نوشته شده در
86/05/10ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
بوی عطر یاس دارد جمعه ها وعده دیدار دارد جمعه ها جمعه ها دل یاد دلبر میکند نغمه یابن الحسن سر میکند
مــــا مــنـــتــظــريـــم از ســفـــر، بـــرگـــردي
|
|
+ نوشته شده در
86/04/29ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
ای منتظر غمگین مباش |
|
+ نوشته شده در
86/04/22ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
تواضع تا آخر عمرشان کلمه ای از ایشان صادر نشد که صراحت در هیچ مقام و منزلی داشته باشد. خانم سیده فاطمه قاضی در این باره می گوید:ایشان خودشان را خیلی کم می گرفت خیلی می گفتند: « من چیزی بلد نیستم، حتی وقتی بچه ها یا نوه ها به ایشان می گفتند آیت الله، می گفت: نه نه من آیت الله نیستم. » خیلی خودش را پایین می دانست. اصلاً عجیب بود، بیشتر هم مشغول نماز و دعا و راهنمایی شاگردانش بود. و به ما می گفت همین ها برای آدم می ماند، چیز دیگری نمی ماند یا اگر کسی برای ایشان هدیه و پیش کشی می فرستاد می گفت: « ببر بده به فلانی، به من نده! » اصلاً دنبال هیچ چیز نبود. او تا آخر عمر خود را هیچ می دانست و همیشه می فرمود: « من هیچی ندارم » و آن قدر متواضع است و خود را کم و دست خالی می داند که به سید هاشم که به ایشان عشق و ارادت می ورزد می گوید: « من به تو و همه شماهایی که می آیید این جا می گویم که من هم یکی هستم مثل شما. از کجا معلوم شما چند نفر در کار من مبالغه نمی کنید! و روز قیامت اون جاسم جاروکش کوچه ها رد شود و به بهشت برود و من هنوز در آفتاب قیامت ایستاده باشم. » در مجلس روضه ابا عبدالله علیه السلام خودش کفش های مهمانان امام حسین علیه السلام را جفت کرده و آن ها را تمیز می کند بدون توجه به آن ها که خرده می گیرند که آدم بزرگ نباید چنین کاری بکند. آیت الله سید ابوالقاسم خوئی می فرمود: « من هر وقت می رفتم مجلس آقای قاضی، کفش هایم را می گذاشتم زیر بغلم که مبادا کفشم آن جا باشد و آقای قاضی بیاید آن را تمیز یا جفت کند. » در خاطره ای دیگر، سید عبدالحسین قاضی( نوه ایشان) نقل می کند ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
86/04/20ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
آن شراب طهور كه شنیده ای بهشتیان را می خورانند ،میكده اش كربلاست و خراباتیانش این مستانند كه اینچنین بی سرودست و پا افتاده اند . آن شراب طهور را كه شنیده ای ، تنها تشنگان راز را می نوشانند ، ساقی اش حسین است ؛ حسین از دست یار می نوشد و ما از دست حسین.
الا یا ایها الساقی ادر كأساً و ناولها كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها |
|
+ نوشته شده در
86/04/12ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
یا لطیف گفتم:در گروه خودتان چه کاره ای؟ گفت:دروازه بان دلم! گفتم: این هم شد کار؟ چرا به خط حمله نمی روی؟ گفت: فکرم از دروازه بان مطمئن نیست. دلم یک دروازه است .اگر کنترل نکنم می بینی که پی در پی گل میخورم! گفتم مثلا چه گلی؟ گفت: گل گناه،گل هوس،گل غرور، گل دوستی های حساب نشده، گل غفلت از آینده و آخرت! گفتم:چه طور است جمع شویم و با "تیم ابلیس" مسابقه بدهیم؟ گفت:به شرط اینکه خودم دروازه بان باشم، چون می دانم که از چه زاویه ای "توپ گناه" را به طرف "دروازه دل" شوت می کند. گفتم: قبول، ولی از کجا این تجربه را کسب کرده ای؟ گفت: زیاد دیده ام که حمله ی ابلیس از زاویه ی "غفلت" است و " غرور" وقتی چراغ "یاد" خاموش می شود، غرور به دشمن ما "گرا" میدهد، آنگاه دروازه ی دل را می گشاید! شیطان، حریف قَدَری است! نمی شود آن را دست کم گرفت! گفتم: پس تو " خط دفاع" را بیشتر دوست داری؟ گفت: اگر آدم نتواند دفاع خوبی داشته باشد، مهاجم خوبی هم نخواهد بود! گفتم: دیگر کدام زاویه را باید مراقب بود؟ گفت: زاویه ی دل را!! نشنیده ای که شاعر می گوید: خواهی نخوری ز تیم ابلیس شکست ***باید به دفاع از دل و دیده نشست چون شوت شود به سوی دل توپ گناه***دروازه دل به روی آن باید بست گفتم:دروازه بانی هم عجب لذتی دارد! گفت: به شرط آنکه گل نخوری و حمله ی شیطان را دفع کنی! به همین جهت "جهاد با نفس" بالاترین مبارزه هاست!
"اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا" التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
86/04/05ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
86/01/22ساعت توسط صادق آلرضا |
|
||||
|
السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین پیچک بلند یاد تو در گوشه گوشه ای قلب سنگیم بارور می شود دلم را به دریا می سپارم دریایی که اندوهم را پاک کند بوی کربلا می آید باز بوی غصه ها بوی خاک پا شهدا می آید باز کبوتران خونین در آسمان دل گرفته در حال پروازند و مثل من آواز غم انگیزی بر دل دارند . دستهایم را به تو میسپارم ای تنها صدای دلنشین در سکوت بی پایانم ای نوای دلنشین سادگی ای حسین!!!!!!!!! وقتی یادت را ورق می زنم ابرها از هق هق آوازم می رویند دلم تنگه دلم برای دیدن کربلات تنگ شده بی قرارم برای بهشت... بهشتی که نهرش فراتست....
آهای عشاق الحسین
که دارید می رید کربلا.... دل من رو اینجا جا نذارید
|
|
+ نوشته شده در
85/12/04ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
باشد قرار و وعده ما جنت الحسین
دنیا برای سینه زدن جایمان کم است |
|
+ نوشته شده در
85/10/30ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
هیئت بین الحرمین رهروان راه حسین جلسه هفتگی هیئت شبهای جمعه مناجات امیرالمومنین در مسجد کوفه مکان: بابل-امیرکلا- روبروی شرکت نفت- کوچه شهید شکوهی-مسجد علی ابن موسی الرضا |
|
+ نوشته شده در
85/10/30ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
+ نوشته شده در
85/05/19ساعت توسط صادق آلرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گر دلم تخته سیاهی از گناه ست
باز رویش مینویسم دوستت دارم حسین |
| پیوندهای روزانه |
|
هیئت بین الحرمین رهروان... پخش زنده از حرم امام رضا پخش زنده از حرم امام حسین آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
محبان العباس امیرکلا فراق یاس کبود صالحین اسلام حقيقي کمال انسانی و عروج روحانی... هیئت چهارده معصوم (ع) امیریه هیئت غریب مدینه امیرکلا |